آدم های ساده ب یک سلام دو هجی شادمان می شوند
نمی خواهد سلام های چهار حرفی ات را زحمت لب هایت کنی و امتنان گوش های من
اما رد ک می شوی نگاهم کن
بگذار بی هوا فکر کنم هنوزم الانم با الانم فرق دارد
بگذار بی هوا فکر کنم هنوزم پلکان گیسوان تو را درست آمده ام
بگذار کلنجار زمزمه های بی فایده ی مغزم را با تو سرابی سهمگین نبینم
بگذار دست هایم،سرد بودنشان را
نبض هایم، سکوتشان را
و خاطراتم، دلتنگی هایشان را واو ب واو برایت تعریف کنند و تعریف کنند و تعریف کنند تا...
تا شاید این همه تمنای بودنت هماسان تمنای هیچ پر از دغدغه های زندگی ام نباشد
بگذار نگاهت کنم
بگذار نگاهم کنی...