دیر کن...

گریه پیش از من کسی را نکشته است
دیر کن
برای دیدن من وقت زیاد است
آرام آرام بیا
که پشیمان اگر شدی بین راه
دوباره به دور بروی
دوباره سر فرصت برگردی
نگران من نباش
آن دورها که ایستاده ای
من روز به روز
فیلسوف تر می شوم
..................
مهدیه لطیفی

سکانس بیست و سوم

No one is present 
lets rob the life
and devide it between two meetings
      s.sepehri

من از برای تو  

تو از برای من 

من از برای زندگانی 

تو از برای محبت 

من از برای سکوت 

تو از برای حرف زدن 

من از برای نگاه کردن 

تو از برای لبخند زدن 

من از برای دزدیدن احساست 

تو از برای ناز و عشوه هایت 

من و تو از برای زندگانی  

و نه تو از برای آن  

و من هیچ...  

.  

لب خود بگشا به سخن گلنار 

دل زارم را مشکن گلنار 

.

حوصله ی نشستن در گوشه ی این کتابخانه و نگاشتن این مزخرفاتو ندارم  

امروز برای دومین بار به بخش کتابهای لاتین کتابخانه مرکزی رفته بودم 

واقعا عجب جاییه

کاملا مخوف و تاریک و ترسناک !

دوست داشتم توو همون تنهایی بشینم و بنویسم 

اما مجالی نبود  

حالا هم فکر کنم به انقلاب رفتن در پی کپی این کتاب ها بهتر از این اتلاف وقت باشد.

سکانس بیست و دوم

دانشجو یعنی ما واقعا؟!!!!!!!!!!!!!!!
من دارم تو کتابخونه ی آ تی این مزخرفاتو می نویسم و کتابمو ترجمه می کنم 

یکی دیگه هم توو فیس بوکه 

اون یکی هم داره چت می کنه 

اون یکی توو سایت xxx می چرخه 

اون احمق داره اس ام اس میده 

اون یکی داره توو کتابش نقاشی می کنه 

من واقعا همه چی اینجا می بینم الا مطالعه 

خاککککککککککککک بر سرمون.

خوابم یا بیدارم...

خوابم یا بیدارم 

تو با منی با من 

همراه و همسایه  

نزدیک تر از پیرهن 

باور کنم یا نه  

ایثار تن سوز 

نجبیب دست هاتو 

خوابم یا بیدارم 

لمس تنت خواب نیست 

این روشنی از تو است 

بگو که بیدارم 

بگو ک رویا نیست 

بگو که بعد از این جدایی با ما نیست 

اگه این فقط یه خوابه 

تا ابد بگذار بخوابم  

بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره  

عاشق مرگ که شاید توی دست تو بمیره  

خوابم یا بیدارم  

ای آمده از خواب 

آغوشت رو باز کن 

قلب من رو دریاب 

برای خواب من ای بهترین تعبیر 

با من مدارا کن ای عشق دامنگیر 

من بی ت اندوه سرد زمستونم 

پرنده ای زخمی  

اسیر بارونم 

ای مثل من عاشق  

همتای من مشو 

بمون بمون با من ای بهترین ای خوب

سکانس بیست و یکم

من هرانچه بخواهم می گویم خواه ناراحت شو 

خواه نشو 

آنش ب خودت مربوط است 

بارها گفته بودم من ملاحظه ی هیچکسو توو حرف زدن نمی کنم حتی اگه به قیمت تموم شدن دوستیمون باشه دوست عزیز! 

از نظر من  گند زدی  

واقعا انتظارشو نداشتم! 

الاایهال من همون احترام و همون صفات قبلیت توو ذهنمه  

این موضع منه

موضع تو ب خودت مربوطه! 

اگه شب آخر اردو یادت باشه بیژن ی حرفی زد من واقعا قبولش دارم 

این ک مرد باشیم  

حالا ب خاطر این ک چاپلوسی استادو بکنیم هم نه ب خاطر خودمون 

زشته واس... خیلی کارا کرد 

من فکر می کنم خلاء عاطفی آدما میتونه با آلترنتیو های زیادی پر بشه ک یکیش دین باشه! 

میمونه دوست داشتن 

آدم توو زندگیش هر کسی رو دوست نمی داره 

نمی گم ی نفر 

و نه میگم هرکسی 

پس بهتره دل آدم دریا نباشه 

آدم به تبع ی احساس پاشو جولو میذاره 

نه با دودوتا چهارتا کردن و معیارهای صرفا مادی! 

شاید از حرفام ناراحت شده باشی  

مهم نیست  

من حرفامو همیشه میگم 

دامنه دوستی چنان خفنی هم ندارم ک از از دست دادنش بخوام هراسی داشته باشم  

دیگه خود دانی  

خواه ناراحت باشی یا نباشی من حرفام صریح و پوست کنده همین بود. 

قزوینی ها راست میگن : 

زیاد ب ی نفر احترام نذار سرش گیج میره 

من فکر می کنم همینطوره  

امروز از رفتار  یکی از بچه های ارشد واقعا بدم اومد 

من آدم اجتماعی و خونگرمی نسیتم اما واقعا در مورد بعضی ها خودم میرم جولو و احوالپرسی صمیمی می کنم و سر صحبت رو باز می کنم 

اما اون در قبال این احترام بی احترامی کرد  

و من طبیعتا از فردا رفتارمو باهاش ۱۸۰درجه تغییر منفی میدم  .

سکانس بیستم

کسب رتبه اول کنکور کارشناسی ارشد جامعه شناسی سال 1389ُگرایش پژوهشگری علوم اجتماعی توسط دوست و همکلاسی خوب و دوست داشتنی ام ُ کاظم حاجی زاده واقعا خوشحال و ذوق زده ام کرد 

امیدوارم پلی باشد برایش برای موفقیت های عالی تر.

نمای شانزدهم

نمی دانم از چه و از کجا باید گفت 

چون همه چیز متلاطم است انگار 

من خشکم زده انگار 

می خواهم فعلا بکشم کنار  

حالم بده باید به فکر امتحان ها هم بود 

اردوی کردستان برای من پر از تضاد بود و کشمکش 

زندگی ساده و راکد من تاب این همه آشفتگی را نداشت 

در مجموع رفتنم اشتباه بود 

اما از خودم خرده نمی گیرم چرا که مقصر من نبودم 

تصورم این گونه نبود 

اردوی چند روزه با ۸۰نفر و با جناب استاد مکرم چندان خوشایند نیست حقیقتا! 

بعلاوه کثافت ها و کثافت کاری هایی که پشت سر هم نمود می یافتند 

از ی شخصیت کاریزماتیک بگیر ک پشت خنده ها و صمیمیتش حالم رو بهم زد 

از تفکر دگم ی آدم بگیر تا حاشا و کرنا هایش 

از محجوبیت و لطافت ظاهری ی آدم بگیر تا آن چ ک واقعا هست  

نمی دونم چی بگم  

بعضی از رفتارها واقعا زجرم می داد 

این ک می دیدم اردی به اصطلاح"علمی" چزی به جز یک انتخابات کثیف نیست  

این که این با آن 

و آن با این در پی ایجاد رابطه است  

واقعا حس بدی داشتم  

دلایلش روشن تر می شد انگار برایم  

این که واقعا من مثل او نبودم  

برای او و فرهنگ او صمیمی شدن و حتی ب اسم کوچک صدا کردن دیگری عادی است 

اما در فرهنگ من نه! 

این ک محبت و صمیمیت در نگاه او یک معنایی دارد و در نگاه من چیز دیگری!  

خواسته ها و انتظاراتمان انگار تحت شبکه اجتماعی کاملا متفاوت شده است!

از خودم بدم آمد ک چرا سادگی و آرامش روزهای ساده ام را در پی تلاطم ناچسب و ناجور این چند روزه تباه کردم  

این خوب نبود 

دلم می گرفت انگار و هی ب این فکر می کردم ک اصلا آیا چیزی برای شروع دوباره باقی ست؟! 

اما انگار توهم است  

جدی نباید گرفت  

مهم نیست انگار او و دیگری لیاقتشان همان است ک هست    

من نگاهم صمیمیت صادقانه بود و هست 

من حتی وقتی تصمیم گرفتم هیچ چیزی از امروزی که آن یکی امروز می داند نمی دانستم 

من به خط 12 فکر نمی کردم!

من به طبقه ی اجتماعی و اقتصادی هم فکر نکرده بودم 

من به احساسم و ظاهر امر فکر کرده بودم! 

حالا دیگر خودش داند و دیگری ! 

برایم مهم نیست! 

واقعا مهم نیست!  

یعنی دوست دارم ک نباشد 

و تنها راهش انگار دور بودن و ندیدن است 

روز آخر و دعوا بر ماجرایی خنده دار اعصابم را مثل خوره می خورد  

و بدین فکر می کردم ک این آخرین سفر من است با این اوضاع 

من تکلیفم روشن است 

از این ک هستم دور نمی شوم  

کلا دایورت می شوم و چشمانم را می بندم تا انتظار طلوعی روشن و زیبا! 

از کزدستان و این سفر خیلی حرف ها برای گفتن باقی است 

ک فعلا مجال بیانش نیست 

بگذریم تا مجالی دیگر ک شاید دیرصباحی ب دراز کشد.