...

i will come 

although you will be or not

خرده نگیر!

"آدمهای غمگینی هستند که شما همیشه از آنها خاطرات لبخند هایشان را در ذهن دارید

این آدمها وقتی نمیتوانند بخندند گم و گور میشوند..."

من هم از همان قماشم

خرده نگیر بر من

این روزها نمی توانم بخندم

و اگر می خندم اجباری ست ب ناچار.

پلان سیزدهم

روز یبوده مثل هر روز

روزمرگی غوغا می کند این روزها

و من با آن همه آرمان و آرزو شدم هیچ

امروز احساس کردم cold fish یعنی چ

وقتی ک اون سرباز صفر شروع کرد سر صحبت رو باز کردن و حرف زدن از روی خونگرمی، من سرد بودن و نچسب بودنم را بیشتر لمس کردم

اما گفتم ب درک مقصر مگر منم ؟!

من همینم ک همینم

خوب یا بد !

امروز دلم لرزید بابت اشتباه از جنس پدرسالاری

ک اشتباه دیدن هنر نیست اگرچه

درس گرفتن هنر است بلاشک

تمام این روزها گوشه ی تاریک اتاق ماوای دوست داشتنی ام شد

و باز این خوابگاه و این دانشگاه لعنتی شروع شد

امروز پسر بچه ای دیدم ب شکل بچگی های خودم

عشق ماشین !

ی لحظه یاد گذشته ها افتادم ک منم...

ولی دیگر عشق نه برای ماشین و نه برای هیچ آشغال دیگری برایم ارزشی ندارد

امروز رفاقت دوستانی را ب یاد آوردم ک ادعا بود همش

امروز سعی کردم فکر نکنم اما...


اوج تشویش و شوریدگی ست این روزها...

اوج تشویش و شوریدگی است این روزها

کویر خشک و بی حاصل زندگانی ام روزگاری است در انتظار یک جرعه آب است

آبی خنک به پهنای تمام اقیانوس ها 

تا شاید این همه شورزارهای پریشانی ام را محو سازد

اوج تشویش و شوریدگی ست این روزها...

برای چه ؟

برای که؟

برای...

من این را گوش دادم و کمی تنهایی ام را زیباتر لمس کردم.

پروانه از  Chris Spheeris & George Skaroulis

http://s1.picofile.com/file/6656434604/07_%20Pavane.mp3.html

جرعه ای از آسمان ما را بس است

ما تهی دستان عاشق پیشه ایم

سفره لبخند و نان ما را بس است

یک نگاه مهربان ما را بس است

پرتوی از آسمان ما را بس است

باز باران 

باز باران روی خاک

جرعه ای از آسمان ما را بس است

جامعه شناسی حقوق و دانشجویان مهندسی معدن!

چقدر خندیدم دیشب

از بحث قصاص ی پسری ک 6 سال پیش اسید ب چشم دوست دخترش پاشیده بود و حالا قراره قصاص شه اونم چه قصاصی: درآوردن هر دوتا چشم توو بیمارستان

فرزانه می گه رو حرف خدا حرف نزن الدنگ !

منم که این حرفها تو کلم نمی ره 

قصاص ب این شکل نادرسته

چرا باید صدها بار توسط مجامع بین المللی محکوم به جنایات قضایی بشیم

چرا باید ب عنوان نقض کننده حقوق بشر شناخته بشیم 

من این برخورد قضایی رو قبول ندارم

من نگاهم فقط از زاویه ی جامعه شناسی حقوقه و همچین رفتارهایی واقعا توو کله ی من یکی نمی گنجه

.

.

.

چقدر اذیت کردم فرزانه رو

دیروز و امروز اردو رفتن شمال و کلاردشت و...

ک خیر سرشون معدن ببینن

این آبجی منم دلش دریاست ب خدا 

بعد این همه رسیده به مهندسی معدن !

آخ این چه رشته ای ه!

کلیم افتخار می کنه حالا!

انقدر اذیتش کردم ک رشتتون مزخرفه و کارتون از خودتونم مزخرف تره ک...

گفتم بیا یه گرایش تلفیقی ایجاد کنیم ب اسم جامعه شناسی دانشجویان مهندسی معدن!

این ک بررسی کنیم چرا شماها اینقدر شخصیت های مزخرف و پسرونه ای دارید؟چرا اینقدر بی احساس و خشکید؟چرا فکر می کنید فقط رشته های مهندسی علمی هستن و ما علوم انسانی ها ی مشت آدمای خنگ و جزوه حفظ کن هستیم؟

گاهی وقتا انقدر حرصمو در میاره ک می خوام خودمو دار بزنم از دستش

چ میشه کرد ما علوم انسانی ها همیشه محکوم ب این حرفها بوده ایم و هستیم!

و چقدر درناک ک استدلال های کارآمدی ما هیچ وقت شنیده نمیشه 

و از طرف دیگه چقدر بد ک ی عده مارو واس همیشه توو چشم ی عده دیگه بی اعتبار کردن!

پلان دوازدهم

گویی دلم زود ب زود می تنگد

همش چهار روز ته بودم اما باز اومدم خونه

انگار ی ساعت هم گوشه ی تنهایی و تاریکی این اتاق بودن ب همه چی می ارزد

اوردن اون همه کتاب زیاد هم سخت نبود

چون جمعا 5 دقیقه هم پیاده روی نکردم!

واکنش مامان و داداشم جالب بود:

یعنی تو این همه کتابو واقعا می خونی؟!

منم گفتم انشاءال...!

امروز یهو ترسیدم 

چون دقیقا جلوی اتوبوس نشسته بودم و راننده ی الدنگ ی آن نزدیک بود ی دختربچه دستفروشو له کنه

قلبم ی لحظه خواست وایسته!

.

.

.

الگوی جامعه ی مدنی اسلامی ما چقدر زیبا است!

دختر و پسر... 

آنقدر بر سر تفکیک و عدم برخورد جدل کردیم ک حاصلش شد این!

دانشجویی شد ک ارضای نیاز جنسی را در آخر اتوبوس می جوید 

دختری شد که شرم و حیا برایش معنایی اجباری یافت با کلید واژه حراست!

پسری شد با ارزش های اولتیارینیسمی

استادی شد با کم کاری هنجار شده برایش

دانشگاهی شد پر از کالبد و فارغ از هرگونه روح و انگیزه 

شد عکس اعتقاد زیمل !

شد نظامی منطبق با آراء هابرماس در بحران مشروعیت

شد Generation gap و فواحش پدر و فرزندی

از خودبیگانگی شد

افول قطعی رشد علمی شد

جامعه ای شد پر از ارزشهای متناقض

مردمی شد گم شده در بین این همه  فشارهای اجتماعی

نمایشگاه کتابی شد با توهین ب رشته های سکولاری چون علوم اجتماعی!

غرفه های مذهبی دینی ای شد در مواجهه با عدم بازدید بازدیدکنندگان!

راهروی 12شبستان شد با انتشارات مجمع تشخیص و خنده ی مردم ب عده ای آدم ک در غرفه ای زیبا مگس می پرانند!

نظام مدیریتی مهندسی ای شد فارغ از تحلیل های منطبق با علوم انسانی 

نظام آموزشی و راهبرهای ناکارآمدی شد ک تحصیل را کرد حکم بدون چون و چرای ارتقای منزلت اجتماعی اقتصادی کاذب

سیستم نظارتی برنامه ریزی ای شد ک تاب تحمل وجود سازمان برنامه بودجه را نیاورد و تحلیل های مندرآوردی را فارغ از بررسی های sia وارد جریان تدوین پروژه های سطح خرد و و برنامه ریزی های کلان ساخت

خلاصه بگویم شد مدینه ای غیر فاضله

ضاله و فاسقه و جاهله و...  اش بماند!

این شد واقعا آنچه ک بزرگ بزرگان می خواست؟!

مسلم است ک "این" "آن" نبود!

ولی...

بگذریم

دم را غنیمت شمردن به!