-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 آبانماه سال 1389 09:47
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 13:59
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1389 22:01
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 21:29
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 21:24
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 21:18
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبانماه سال 1389 09:10
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مهرماه سال 1389 14:39
-
نمای دوم
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1389 23:04
-
نگاه کن...همین
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 22:41
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 22:23
سکانس سوم نکشیدن قلیان بچه بازی و بی تجربگی نیست ندانستن اصطلاحاتی که دانستن یا ندانستنشان ارزشی برایت ندارند چرا باید مایه تحقیر تو باشد؟! ننشستن بغل دست دختری که فضاحت اخلاقیش با هیچ شوینده ای پاک نخواهد شد و نگاه های عجیب یک عده دانشجوی روشنفکر ! که تو را به دور از تمدن تهران و تهرانی ها ! می انگارند چرا باید برایت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مهرماه سال 1389 22:03
نمای اول چراغ ها قرمز می شوند سواره ها می ایستند ایستاده ها می جنبند دست فروش ها می روند و می آیند انگشت بیرون از کفش آن دست فروش نگاهت را بخود خیره می کند جعبه آدامسی که بروی دستان او ایستا و راکد درجا می زند و بفروش نمی رود اما روزنامه هایی پر از تهی که جز خطوط کج و معوج چیز دیگری در بر ندارند، بهتر از اجناس دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 23:15
باورم نمیشه چند قدم این ورتر وقتی از خیابون های لعنتی تهران میگذری و میرسی به جایی که باید برسی حالا صدای نق زدنای یه بچه و شیطنت های یکی دیگه داره روانیت می کنه گذر از تنهایی به همچین جایی یه کابوس بود بعد از سه هفته یه همچین چرخشی کسل آور بود کاش می شد که اصرار نمی کردند
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 17:28
سکانس دوم دلقک ها می خندند... رئیس ما تشویق به فرار مغزها می کند به بالای منبر می رود و می خندد و می گوید همین است که هست افتخار کنید... ما فلان کردیم و فلان آن یکی در مقابل چشمان همگان چنان تملق می کند که گویی طمع قدرت وانگهی در حال خفه کردن اوست چند روز کمتر ، چند روز بیشتر... چه فرقی دارد آخر احمق ؟! بیا و برای چند...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 17:24
او پرسید مهمترین دغدغه تو چیست ؟ من پاسخ دادم یافتن راهی در بین این همه راه و او خندید...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 مهرماه سال 1389 20:22
سکانس اول می گویند ظاهرا اینجا دانشگاه است... ظاهرا دانشگاه دوم و شاید سوم ایران ! یک بار دوبار و دست آخر سه بار می گویی بر تخته سیاه بنویس چراکه محاسبات تخیلی ات به همراه خط خرچنگی ات بعلاوه انعکاس نور بر وایت برد این کلاس بدون پرده نمی گذارد که ببینیم آخر می گوید : به من ربطی ندارد !
-
"او" نه "آن"...
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 22:25
تو در این دو راهی یکی را انتخاب کن اگر پوچ است تو به آن معنا بده اگر این خلاء آزارت می دهد اگر شباهتی نیست بین تو و آن اگر آن بی تفاوت است اگر آنقدر دلخوری که ضمیر بیجان برایش به کار می بری این که "او" نه.. "آن" ! اگر از تنهاییت لذت می برد اگر در آن روز،تنها آرزویت بودن آن در بین بودن های دیگر...
-
think
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 11:19
did you see a short story yet? how long is that do you think?anyway read this story of ernest hemingway and think about the content of that . . . . for sale،baby shoes،never used ... all of that was this now think about that
-
"شاید"...
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 09:58
و این تهران از بالای این کوه چقدر کوچک و حقیر به چشم می آید سکوت و سنگینی سیاهی شب و گزند این باد سرد که مجبورت می کند بیشتر به خود بپیچی و مچاله تر شوی و انبوهی از نقطه های زرد رنگ که که بر قرنیه ی چشمانت نقش می بندند ناگهان تو را به ناخودآگاه ترین ناخودآگاهت فرو می برند و تو به دور ازین همه هیاهو در بین این همه...
-
دیروز،امروز،فردا...
سهشنبه 13 مهرماه سال 1389 14:25
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز،او ما را... فردا؟
-
می روی برو...
دوشنبه 12 مهرماه سال 1389 22:26
گاهی فکر می کنی رفتن رسیدن است اما من چنین احساسی ندارم گاهی به بهانه رفتن همه چیز را خراب می کنی گاهی گاهی به بهانه رفتن انسانیت را تباه می کنی و می گذری و می گذری تا شاید... نه رفتن ، رسیدن نیست بهتر بگویم: هر رفتنی رسیدن نیست من دیگر نمی آیم تو خود تنها برو این روزگار است که قضاوت خواهد کرد بدنامی من و یا شاید تو...
-
the world that i wish to be right now
شنبه 10 مهرماه سال 1389 13:25
i wish the world was the place of compassion and affection i wish people were at peace with each others at any time had no greed for others"properties would not try to kill each other did not seek their happiness in others unhapiness
-
آنگاه که خدا می شوند...
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 09:50
دیشب ساعت 9 که از سالن مطالعه آی تی بیرون اومدم ، در فضایی که سکوت و تاریکی براون سنگینی می کرد شروع کردم به پیش رفتن و پیش خود فکر کردن به این که یک روزی که بیهوده نگذشت چقدر دوست داشتنی بود که ناگهان یکی از اساتید بنام دانشکده خودمونو دیدم ، با شوق و ذوق رفتم به سراغش برای عرض سلام و چند قدمی مصاحبت با او اما در...
-
دیدن یا ندیدن؟!
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 10:36
گاهی حجم سنگین گذشته های تلخ آزارت می دهد برای این که رنج نکشی نباید ببینی نباید ببینی چیزی که دیگر لایق دیدن نیست این بهتر است برای من برای تو برای...
-
مروری بر گذشته ها...
شنبه 3 مهرماه سال 1389 14:17
امروز روز اول ولی سال دوم ! یه لحظه آرزو کردم ای کاش این نگاه و این تجربه فعلی رو پارسال هم داشتم ،وقتی سر اولین کلاس دانشگاهیم یعنی مبانی تاریخ اجتماعی ایران نشسته بودم ! زیر آلاچیق با یکی از دوستان از پارسال و خاطرات تلخ و شیرینش گفتیم و کلی خندیدیم اما... نشستن سر کلاس ریاضی پیش نیاز اونم واسه سال دوم همچین شیرین...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 23:51
مرد بقال پرسید: چند من خربزه میخواهی ؟ من از او پرسیدم:دل خوش سیری چند؟!
-
گزیده ای از نامه حضرت امام(ره) به عروسش فاطمه طباطبایی
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 23:41
به نام خدا فاطی عزیزم بالاخره بر من نوشتن چند سطر را تحمیل کردی و عذر پیری و رنجوری و گرفتاری ها را نپذیرفتی. اکنون از آفات پیری و جوانی سخن را آغاز می کنم که من هر دو مرحله را درک کرده یا بگو به پایان رسانده ام و اکنون در سراشیبی برزخ یا دوزخ با عمال حضرت ملک الموت دست به گریبان هستم ، و فردا نامه سیاهم بر من عرضه می...
-
من و یه دیوونه...
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 22:49
یه دیوونه بهم پیام داده کلی تهدید کرده که یا وبلاگتو حذف کن یا این که بیچارت می کنم! خنده دارش اینه که تهدید کرده فقط یه هفته وقت دارم که وبلاگمو حذف کنم ! خوب اشکالی نداره من به ایشون دو هفته وقت میدم که هر کاری که می تونن بکنن من عجله ای ندارم ! یکی نیست به این دیوونه بگه که آخه انتشار چندتا چرکنویس توو این دنیایی...
-
دلیلی برای حذف وبلاگ نمی بینم !!!
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 20:29
چند روزیست در صندوق پستیم و قسمت نظرات وبلاگ شاهد اظهار نظرهایی از عده ای از دوستان هستم که دلیلشو نمی فهمم . بعضی ها می گن هارمونی وب رو بهم ریخته بعضی ها می گن تو در حد و اندازه وبلاگ نویسی نیستی بعضی ها میگن تو دهنت بوی شیر میده بعضی ها میگن... اما دوست دارم به خودم جسارت بدم و یک بار واس همیشه بگم که نوشتن یه...
-
آونگ
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 17:45
چندی است که آونگ حرفهای خودم شده ام تاب می خورم با کمترین نسیم چون شاخه های بید بی تاب می شوم مجنون صفت به این سو و آن سوی می دوم چندی است دیگر صدای تیک تاک های دلم را قدری نمی نهم در انجماد مطلقم ، در انتظار تابش خورشید نیستم عباس لایق