-
نمای هفتم
جمعه 19 فروردینماه سال 1390 21:08
زود آمده ام زود آمدم به گوشه تنهایی هایم به کنج این اتاق به پشت این میز به پشت این همه خاطره په طعم زیبای تنهایی صبح قرار بود برم توچال اما... تنبلی است دیگر چه می شود کرد بیدار شدن همانا آماده شدن هم همانا همش روی هم شد 17دقیقه... کمی منتظر اتوبوس ماندن طاقت فرسا می نمود آن پیرمرد مرا خشکاند موبایلش را می گویم با آن...
-
...
چهارشنبه 17 فروردینماه سال 1390 14:20
برایم فرقی نمی کند که چه خواهد شد من راهم همین است که هست حرفهایم نیز همین است که بود دیگر لزومی به ابراز غوغای درون نیست آنچه بود نیز از انگشتان خسته ام به بیرون تراوید و هر آنچه که اسمش دلتنگی روزهای نداشتن بود شد قطره ای و به گونه هایم روان شد دیگر دلیلی برای نگاشتن و حتی برای گفتن نیست دیگر نوبت من نیست نوبت من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 فروردینماه سال 1390 12:46
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است نکند اندوهش سر رسد از پس کوه س.سپهری
-
...
شنبه 6 فروردینماه سال 1390 13:24
تو نگران می شوی و او تعجب می کند! نگران شدن برای آدما چقدر عجیب و غریب شده این روزا...
-
نوروز یک هزار و سیصد و نود...
دوشنبه 1 فروردینماه سال 1390 14:31
گاهی دلم به اندازه ی دلتنگی هایم می گیرد و من من باب همیشه سکوت می کنم در خودم می ریزم و ... آن شب من رفتم تا فقط باشم در جمع آنها تا فقط سعی کنم کمی لبخند تصنعی ام وانمود کند که هستم هنوز که همانم هنوز که... عجیب بود هیچ وقت چنین احساس فاصله نکرده بودم از آنها انگار به اندازه ی تمام آن سال ها که خندیده بودم، دور شده...
-
کاش می بودی و...
جمعه 27 اسفندماه سال 1389 17:08
ناگهان چقدر زود دیر می شود انگار همین دیروز بود که تو بودی که صمیمیتی بود که مهربانی بود که انسانیت بود که رابطه ی کوچک و بزرگی معنایی داشت ولی تو زود رفتی خیلی زود درست همون روزهایی که من و امثال من محتاج بودنت هستیم تو رفتی و امروز بیش از هر موقع دیگر حسرت به کنار تو نشستن آزارم می دهد امروز بیش از هر موقع دیگری به...
-
باز هم این منارجنبان می لغزد...
پنجشنبه 26 اسفندماه سال 1389 11:21
لعنت بهتون مسخرست: -ما نمی تونیم به شما اجازه این ملاقات رو بدیم -چرا خانم؟ -دلیل داره آقا! -خب دلیلش رو بفرمایید خانم؟ -خب اولا که رشته ی تحصیلی شما باید کاملا مرتبط با این موضوع تحقیقی باشه! -خوب رشته ی تحصیلی من جامعه شناسی و این تحقیق برای درس جوانان و شاخه ی انحرافاته پس کاملا با خواسته ی من منطبقه! -در هر صورت...
-
...
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 21:13
امروز پرسشنامه تمام شد فردا اورژانس اجتماعی امیدورام همه چیز برطبق برنامه پیش رود...
-
کلکسیون غم و غصه
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1389 19:06
گاهی وقتا تعجب می کنم که چرا بعضی ها این بلاگو می خونن چون که زیرا... آخ هروقت خودم پامو تووش می ذارم کلی حالم بهم می خوره از زندگی ای که این همه تلاطم رو بدون هیچ دلیل موجهی تجربه کرده حالم بهم می خوره از این کلکسیون نفرت انگیز چرکنویس های خودم حالم بهم می خوره اگه یه نفر هم توو این دنیا پیدا بشه که منو دوست داشته...
-
زندگی یا مرگ؟
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1389 18:49
به قول او امید دلیل می خواهد... زندگی دلیل می خواهد... پیشرفت دلیل می خواهد... و ما همه ی این دلیل ها رو از دست داده ایم نزاع امید و یاس سرانجام خوبی و بدی عاقبت زندگی و مرگ آخرش که چه؟!
-
...
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1389 18:42
آخ حماقتم تا به کجا تو چندتا کتاب راجع به موسیقی و تاثیر روانی و اجتماعی اوون خوندی جدای از اوون همه مقاله دیگه ؟ ها؟!!! حالا توی احمق خودتو ول کردی وسط یه جریان عجیب و غریب یاس آور موسیقی پوچ نمی فهمم تو چرا انقدر بی اراده شدی که نمی تونی این همه پارازیت لعنتی رو از ذهن واموندت منحرف کنی باورم نمیشه تو اینقدر منفعل و...
-
پلان ششم
دوشنبه 23 اسفندماه سال 1389 19:35
امروز خوب و به یاد ماندنی بود خستگی شب زنده داری ها در طول روز برایم عادت شده انگار راحت تر تحمل شان می کنم امروز ما بودیم و دوستان: نفیسه و ناصر و محمد و سید علی و حنانه و شبنم و اون یکی ادبیاتیه که اسمش یادم نیس الباقی هم که مثل همیشه بی معرفت خوابیده بودن نمی دونم شاید من زیادی سخت گیر و منظمم صبح یک ساعت وقتم صرف...
-
روز بارانی...
پنجشنبه 19 اسفندماه سال 1389 20:38
دو روز پیش بیشتر نبود من بودم و او زیر الاچیق در پارکی در همین حوالی ها نم باران گونه هایم را کمی خیس کرده بود هوا و فضا انگار غم انگیز تر از پیش بود رنجور و خسته پله ها را بالا رفتم زیر آن سکو نشستم یک ربع زود کرده بودم کمی منتظر ماندن برایم سخت می نمود سعی می کردم تحمل کنم و آستانه صبر بی صبری هایم را کمی بالاتر برم...
-
نمای ششم
یکشنبه 15 اسفندماه سال 1389 13:49
دیروز روز بدی نبود من بودم و رضا دوست قدیمی رفتیم انقلاب دنبال کتاب می خواد تغییر رشته بده از حسابداری به مدیریت مالی منابع ارشد رو خرید مردم عادت کردن به حرامخوری کتاب دست دوم ۳۰۰۰تومانی را میدهد ۴۵۰۰ در بین اوون آشغالا یه مرتیکه ی کثافت چشم سفیدو دیدم مشغول لاس زدن با یه زن بدترکیبی بود که با بیل آرایش کرده بود حالم...
-
...
جمعه 13 اسفندماه سال 1389 22:22
لعنت به هرچی لوجیکاله من توو این چاردیواری تنهایی هام دارم دق می کنم اوون وقت توی استریک ویزاوت امووشن ای خدااااااااااااااااااا
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 اسفندماه سال 1389 13:40
و اینها چقدر خوشحاند تا نیمه های شب یکی تار می زند یکی گیتار یکی هم می خواند یکی از آنها می گفت بهترین دوران زندگی ام در خوابگاه می گذرد دیگری می گفت چند روز که به خانه می روم کلی دلم برای اینجا و دوستانم تنگ می شود به راستی خوشبحالشان همه خوشحاند جز من جز من که زجر دوران جوانی که می گویند دورانی است پر شتاب و دست...
-
سکانس یازدهم
دوشنبه 9 اسفندماه سال 1389 18:55
وسط اون همه خستگی و سردردای مزمن یه صحنه کلی حال و هوامو عوض کرد الان از دانشکده اومدم تو راهرو داشتم وکب می خوندم که یهو یه آدم شل و ول دیدم که با کفشایی که بنداش ولو بود داشت می رفت نمازخونه به خودش زحمت نداده بود بند کفش هاشو ببنده فکر کنم از اساتید گروه تاریخ بود خدای من توو اون نور کم، قیافه و سایش شده بود مثل...
-
بهترین دوست
جمعه 6 اسفندماه سال 1389 18:51
گویند بهترین دوست آدمی کتاب است اما به شرطها و شروطها اول این که گفته اند بهترین دوست و نه تنها دوست دوم من این که من اصلا دوستی ندارم که بخواهم در بینشان بهترین و بدترینی یافت کنم سوم این که به فرض کتاب بهترین دوست باشد پس چرا من این همه تنهام وقتی ساعت ها می خوانم و آنقدر کلافه و رنجور می شوم که دوست دارم به زمین و...
-
نمای پنجم
پنجشنبه 5 اسفندماه سال 1389 19:05
عجیب بود تنهایی هایم کمی خسته شده بود خواستار تازه کردن هوایی بود در پی ازدحام بود کمی دنبال کتاب رفتم در خیابانی که اسمش انقلاب بود ازون میدون بزرگ با او چراغ قرمز لعنتیش یه چیزایی معلوم بود یه عده آماده باش بودند برای چه نمی دانم گویی اقتدار است دیگر منارجنبان این همه بروکراسی پوچ هم بد می لغزد یاد استاد ارجمندی...
-
سکانس دهم
سهشنبه 3 اسفندماه سال 1389 15:40
عوامل استکبار عامل اصلی نگاه امپریالیستی ماهیت اصلی شریان دو به هم زن بی مرام مخل ایجابی و نگاه دلسوزانه ی پدر پیر جلوه، بسان آنچه همان خودآیینه سان هولی باشد... مواعظشان واجب کفایی نیس بیش از آن است دلم می سوزد به حالشان ولی... جدال فرزندانمان به روی هم و در این بین شاید گوش های انسانی شاید شبیه به گوش های قاطر شده...
-
سکانس نهم
شنبه 30 بهمنماه سال 1389 17:03
امروز صبح شنبه ۳۰بهمن ۱۳۸۹ دفاع اولین دانشجوی دکتری دانشگاه بهشتی از پایان نامه اش با عنوان بررسی توسعه نظام آموزش عالی که به صورت تطبیقی و در ابعاد کلان و خرد انجام شده بود صورت گرفت عالی بود... داوران این پایان نامه آقای دکتر یمنی و خانم دکتر تولایی نهایتا بعد از مشورت نمره ممتاز ۱۹ را برای این پایان نامه اعلام...
-
انگار دیگر حرفی برای گفتن نیست!
جمعه 29 بهمنماه سال 1389 19:43
انگار دیگر حرفی برای گفتن نیست! انگار اجبارا می بایست ساکت بود! انگار روزگار همین صبح تا شب به پای کتاب نشستن است! نمی دانم وقتی می جنگی و نمی دانی برای چه دیگر چه انتظاری می شود داشت؟! زندگی جنگیدن است اما چه بهتر که برای آرمان ها باشد نه برای فرار کردن ها تو می جنگی من می جنگم همه می جنگند اما برای چه؟! من برای...
-
سکانس هشتم
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1389 18:45
دانشکده آخرای وقت که دیگه مثل خونه ارواح ساکت و تاریک میشه چقدر تنها و قشنگ میشه درست مثل تنهایی های خودم راستش فکر کنم منم تنها نیستم چون حداقل خیلی چیزا دارم که مثل من تنها و ساکتن مثل همین یه وجب جایی که توش می نویسم مثل گوشه ی کتابخونه مثل کتابام که الان تنها موندن مثل گذشته هام که همش به تنهایی گذشت مثل نبودن...
-
پلان پنجم
جمعه 22 بهمنماه سال 1389 22:03
و امروز چقدر مزخرف گذشت خونه ی فک و فامیل مهمونی که چی؟ اونم چه فامیلی... عقاید سیاسیشون حالمو بهم می زد انگار خدا فقط به اینا پول داده نه عقل... تحمل ناژذیر بود...
-
مزخرفاتت به صد رسید...
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1389 20:40
و امشب مزخرفات وبلاگ تو به 100 رسید... صد چرکنویس که روزگارت را در آنها نوشتی که شاید آرام شوی شاید این همه غده های چرک و کثیف نفرت را از پستوی ذهنت به دور بریزی شاید تنهایی هایت با آنها پر شود شاید... زندگی بدون دوست داشتن زندگی نیست احساس یه طرفه زجرآوره سکوت و بغض ها را فروخوردن سخته اگر سنگ بود تو این زودپز لعنتی...
-
نمای چهارم
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1389 19:35
امروز بد نبود کتاب هفتم هم تموم شد امروز داشتم از 4راه خیابون بازار میگذشتم و در حالی که توو حال و هوای خودم بودم دیدم یه سرباز صفر جلومو گرفت که چراغ قرمزه و باید وایستی تا سبز شه تعجب کردم آخ توو قزوین برخلاف تهران مردم به چراغ عابر پیاده توجهی نمی کنن سبز باشه یا قرمز رد میشن... عجیب بود از این لحاظ که توو ایران...
-
بخند و بگذر...
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1389 17:19
نه مسخرست واقعا مسخرست تو تمام این روزها نگران اون بودی!!! نگرانش بودی که مبادا حماقت کرده باشد!!! مبادا بلایی به سر خودش آورده باشد!!! وای که چقدر تو احمقی پسر ساده تر از تو توو عمرم ندیدم حالا بیخیالش کوچولو آب هویجتو بخور یه لبخندم بزن که باید این کتابو قبل از رفتن تموم کنی: . ..... . . ...... . خوب دیگه نیشتو ببند...
-
سکوت...
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1389 20:46
سکوت طعم تنهایی می دهد نه خوشمزه ست نه بد مزه... شاید باید گفت بی مزه ست نمی دانم من که سکوت هایم دیری ست پر از بی خودی شده است پر از تنهایی شده است پر از غم ست و غصه نمی دانم دنیای به این بزرگی چرا نباید تحمل کمی صمیمیت انتظارات مرا داشته باشد نمی دانم چرا این روزها همه چرک شده اند و کثیف... نمی دانم چرا خودم نمی...
-
چراغ قرمز
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1389 21:09
-
سکانس هفتم
چهارشنبه 13 بهمنماه سال 1389 00:58