-
!
پنجشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1390 19:33
نه اصلا من باید چکار می کردم ک تو اینجوری حرف می زنی؟! به من چه دخلی دارد که جامعه شناسان راکد و بی روح است؟! مگر دست من است؟ من چطور به یه عده... دل خوش کنم که بعد از دوسال نود درصدشان حتی یکبار گیدنز را نخواندند به من چه ربطی دارد جناب دوست؟!! آری همان که تو می گویی پاش بیفتد درش را گل می گیرم اصلا تو راست می گویی...
-
به هر حال مرگ نزدیک است...
پنجشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1390 19:25
"دلم نمی خواست ناراحتی و کدورتی بینمون باقی بمونه.... چون به هر حال مرگ نزدیکه... " به هر حال مرگ نزدیکه! آره خب نزدیکه اما ی چیز زشت و زنندش می کنه این که با مفاهیم بازی بشه من از این متنففففففرم من اگه چیزی می نویسم و اگه از زندگیم میگم همونیو میگم ک هست و لاغیر اما... بی اخلاقی ها رو اینگونه توجیه کردن...
-
گزاره ای از افلاطون و...
پنجشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1390 12:55
افلاطون حرف جالبی داره توو یه کی از کتاباش که فکر کنم توو جمهوری باشه اما دقیق یادم نیست این که اونی که میگه ظلم بده فرقش با اونی که ظلم می کنه در چیه: اون نمیتونه ظلم کنه وگرنه می کرد و این که قدرت مایه فساد است لزوما و لزوما و لزوما شاید ایده آلی فکر کردن خیلی ها با این گزاره ها جور در نیاد اما واقع امر این است که...
-
نمای چهاردهم
پنجشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1390 01:19
اونقدر خسته ام که یه چشمم به مانیتوره و یه چشمم به جای نرم و گرم خوابیدنم امروز برای من زیادی سنگین بود انگار زندگی ساده و راکد من تعجب کرده بود از همچین تلاطمی یهو صبح اول وقت میدون توپخونه و طرفای بهارستان دفتر روزنامه رسمی کشور دیوان عدالت اداری میدون امام حسین بعدشم مترو و نمایشگاه خسته کننده بود چه چیزای جالبی...
-
سکانس نوزدهم
سهشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1390 22:55
امروز روز جالبی بود فکر نمی کردم دیدن اسم یه آدم توو لیست اردو همچین برخوردهایی رو ایجاب کنه الاایهال من برام مهم نبوده و نیست حالا اسمش هرچه بگذارن برام فرقی نمی کنه جالب بود اون روزها فرار می کرد اما حالا هی جلوی چشامه ادعاهاش که یادم می افته عقم می گیره باورم نمیشه یه آدم انقدر راحت حرف بزنه بد بزنه زیرش بد توهین...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1390 22:17
خدایا دارم میمیرم سرماخوردگی ام اضافه شد امروز که پامو گذاشتم کلاس انگلیش یهو نگار گفت: hello depress boy where were you three sessions ago! منم با کمال خونسردی گفتم خواب بودم گفت چی؟؟؟ گفتم خواب بودم خب! گفت یعنی چی خواب بودی؟ گفتم یعنی خواب بودم دیگه جغد نیمه شب خوب خوابش روزاست دیگه طفلک کلی بعد کلاس نشسته منو...
-
سکانس هجدهم
دوشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1390 11:46
دیروز یکی از بچه ها می گفت یه خبر بد دارم برات منم مونده بودم خدایا می خواد چی بگه یعنی! آخرش گفت اون اونم میاد اردوی کردستان من خشکم زدو گفتم خب به درک!
-
نمای سیزدهم
جمعه 9 اردیبهشتماه سال 1390 20:15
برای من جالب بود نگران می شوی حالش را می پرسی سوء تفاهم می شود واقعا تعجب کردم من اونو به عنوان همکلاسیم نگاه می کردم و نه هیچ چیز دیگه ! ظرفیت آدما فرق می کنه زیاد نباید به دل گرفت! . . . امروز روز جالبی بود استخر انگار کالبد کرخت و بی روحمو زنده کرد بعد اون تجربه اولین موتورسواری توو تهران جالب بود یعنی بهتره بگم...
-
سکانس هفدهم
پنجشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1390 16:55
امروز روز سختی بود فکرش را بکنید اردو بود آن هم از نوع آمار ! کلافه کننده بود بخدا بی خوابی داشت خفم می کرد ۹صبح تا ۴بعد از ظهر! بعد نبود حداقلش این شد که آمار توصیفی تمام شد
-
نمای دوازدهم
چهارشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1390 11:09
گذاری به بانک صادرات برای دریافت بن نمایشگاه کتاب مسیر راه به همراه دوستی از گروه تاریخ خوب بود از تاریخ تحلیلی گرفته تا حیطه های بررسی های تاریخی و جامعه شناختب بحث های مفید امروز ما بود کارت های کتاب های خارجی و داخلی اگرچه خوب است اما این ها فرهنگ نمی شود این ها صدقه می شود و این ها دردی را دوا نمی کند کاش شعور...
-
سکانس شانزدهم
چهارشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1390 10:40
آن کنفرانس بد نبود حاصل ۸۰ساعت کار کتاخونه ای برایم جذابیتی نداشت نمی دانم چرا صدای دست های یک کلاس برایم معنایی نداشت انگار هیچ چیز اندروفین مرا نمی افزاید سرد و بی روح انگار منجمد شده ام ارائه مطلب به مراتب بهتر از دفعات پیشین اما... اما مهم نبود اگر اشتباهی هم بود چون هدف من از ارائه فقط ارتقای سطح بیان مطالب برای...
-
پلان نهم
یکشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1390 04:54
ما که رفتیم داره دیر میشه از این به بعد یادم باشه تایم بزارم واقعا حواسم به زمان نیست ترجمه کامل نشده تمرین های آمار حل نشده حالا برم ببینم اگه خوابم نبرد تو اتوبوس بخونم.
-
پلان هشتم
یکشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1390 02:58
دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه دنیا بی چشمات یه دروغ محضه... . . . لحظه دیدار نزدیک است(اشتباه شد!): لحظه ی فراق نزدیک است . . . کمی بیش از سه ساعت آلتوسر داره ترجمه میشه چی میشه این کتابو ترجمه کنم خدایا خودت کمکم کن تمومش کنم...
-
پلان هفتم
یکشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1390 00:27
نه می تونم دور شم از تو نه می تونم که بمونم من نه شاهزاده ی عشقم نه شهاب آسمونم تو نه نیستی و نه هستی دیگه خسته ام از خیالات مونده بی جواب و مبهم توی زندگی سوالام... راست میگه اما صادقی ، درد منو میگه انگار... . . . دلم نمی خواد بخوابم می خوام این چند ساعت باقی مونده رو هم بیدار باشم پشت این میز تو این اتاق تو این...
-
نمای یازدهم
شنبه 3 اردیبهشتماه سال 1390 19:51
و چقدر تاسف آور دبیرستان دخترانه توحید قبلا از انحرافات عجیبو غریب و داستان های عاشقانه و احمقانه و تصویر ها و کلیپ های زنندش دیده بودم ولی امروز که برگشتنی به خونه از اونجا رد شدم بازم تصاویر مضحک و تاسف آور متاسفم کرد دختر ها و پسرهایی که وسط همدیگه می لولیدن دختری که کاری می کرد که یکی ازون پسرهای احمق بهش تیکه...
-
دیوانه...
شنبه 3 اردیبهشتماه سال 1390 18:06
دیوانه نمی گوید دوستت دارم دیوانه می رود تمام دوست داشتن را به هر جان کندنی جمع می کند از هر دری می زند زیر بغل می ریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد .................. مهدیه لطیفی
-
بابا روتو برم...
جمعه 2 اردیبهشتماه سال 1390 17:30
می گم نباش یعنی نباش ! بابا روتو برم گند زدی حالا شروع کردی منو نصیحت می کنی !!! برو بابا تو برو همون دنبال ستون زندگیت بگرد من میله گردشم نیستم ! چه اصراری داری حالمو بهم بزنی تموم شد مثل آب خوردن همون جوری که تو خوردی منم خوردم هیچی واسم مهم نیست برو نصیحت خواهرانتو واس... بکن من گوشم نمی شنوه بحث و حرف حرمت داره...
-
خواهش می کنم قبل آنکه بخونی پاکش نکن!
جمعه 2 اردیبهشتماه سال 1390 12:55
خوندمش... اما متاسفم چرا که دیگه احترامی بینمون باقی نمونده حتی یه احترام خشک و خالی دیگه همه ی حرمت ها شکسته به بهونه ی چی نمی دونم و حتی دوست هم ندارم که بدونم که اگه داشتم قرار اون روزو بهم نمی زدم ترجیح می دادم مثل همیشه با سکوت و بی خیالی این بار آخرم نباشی اما باز پیدات شد و باز... مهم نیست اصلا مهم نیست دوست...
-
نمای دهم
پنجشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1390 18:05
امروز و دیشب سخت و طاقت فرسا گذشت دارم دیونه میشم کار جوانان با اون همه زیرو و رو کردن تموم شد کلیاتم تموم شد مونده شهری بعد از این همه کتاب و مقاله اینم کار کتابخونه ایش تمومه اما نمی دونم چه جوری جمش کنم نمی دونم امروز زیر بارون چقدر قشنگ بود راه رفتن مخصوصا که چتری هم برای بالای سر نگه داشتن وجود نداشت داشتم کلافه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1390 01:52
از آنچه که می گویم ناراحت مشو حوصله ی حرف زدن با تو رو هم ندارم، گوشه ی چرکنویسی که بر می خیزد از پستوی ذهنم....
-
آفتاب عمر من فرو رفت و...
چهارشنبه 31 فروردینماه سال 1390 12:42
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد هیچ صبح دم نشد فلک چون شفق ز خون دل مرا لاله گون نکرد ز روی مهت جانا پرده برگشا در آسمان مه را منفعل نما به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پابند به طره ات جان پیوند بیا نگارا جمال خود بنما ز رنگ و بویت خجل نما گل را......
-
قاصدک...
دوشنبه 29 فروردینماه سال 1390 09:09
قاصدک هان از چه خبر آوردی؟! از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی اما اما گرد بام و بر من بی ثمر می گردی . . . http://s1.picofile.com/file/6552152912/01_Track_1.mp3.html انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّار دیاری برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند . . . دست...
-
سکانس پانزدهم
شنبه 27 فروردینماه سال 1390 13:55
ساعت یک ربع به دو کار منه بدبخت را ببین من باید تایپ کنم من باید ایمیل درست کنم من باید واسش بفرستم بابا آخ یکی نیست بگه مگه ما درس می خونم که بشیم عمله ی علم نمی دونم به خدا دیونه کنندست الان رو پله های آی تی نشستم دارم می نویسم اما نمی دونم از چی باید بنویسم چند نفر کنارم دارن تمرکزم رو بهم می ریزن حالا حرف زدنشون...
-
سکانس چهاردهم
جمعه 26 فروردینماه سال 1390 19:40
حالمان بهم خورد خوب دستی بودنش چه فرقی دارد آخر که جان ما را گرفتی سرش ؟! حالا با اکسل و کوفتو زهر مار نشه چی میشه مگه... خسته شدم بخدا ولی دیگه تموم شد خدارو شکر آخشششششششششششششششششششش
-
سکانس سیزدهم،محرمانه!
چهارشنبه 24 فروردینماه سال 1390 14:08
-
سکانس دوازدهم
دوشنبه 22 فروردینماه سال 1390 16:04
و امروز فکر کردم تهران در حال منفجر شدن است فقط یه زلزله می خواد و بعد همه چی تمام امروز تا من رو دید فرار کرد منم از رو نرفتم اونقدر زل زدم بهش که فکر کنم داشتم دلخورش می کردم وقت زیاده امروز نشد روز بعد مهم محترمانه بودن برخوردست که من براش اهمیت قائلم دیروز من خواستم سلام کنم و او رویش را برگرداند و چقدر بد بود...
-
من گم شدم و دارم خفه میشم...
شنبه 20 فروردینماه سال 1390 21:34
"اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست!" کاش منم مثل تو جدای از باور به این حرف لمسش می کردم کاش منم لمس می کردم که خدا هست ولی بدبختی من اینه که من نمی تونم لمسش کنم نمی تونم دکتر نمی تونم که اگه می تونستم تمام دلخوری هامو اینجا نمی نوشتم دلخوری از حرفای قلمبه سلمبه ی آدما رو دلخوری از... از این که میگن...
-
نمای نهم
شنبه 20 فروردینماه سال 1390 21:31
این فیلم های لعنتی کات نمیشن رفتم ببینم می تونم یه مجموعه کاتر پیدا کنم آخ هرچی نرم افزار دانلود کردم فرمت این فیلمارو نمی خونه رفتم همون سی دی فروشی ای که تموم بچه گی هام اونجا پلاس بودم تمام اون خاطرات داشت زنده می شد با چه ذوق و شوقی عیدیامو جمع می کردم می رفتم سی دی بازی می خریدم وقتی یادم میوفته عاشق نید فور...
-
نمای هشتم
شنبه 20 فروردینماه سال 1390 11:29
بهزیستی اورژانس اجتماعی 1390/1/20 ما هیچ موردی نداریم آقا گفتم دارید اما... گفت شما مختارید هر جور راحتید فکر کنید گفتم من اونجوری که هست فکر می کنم فقط متاسفم فکر می کنید با پنهان کردن آمار و ارقام می تونید آرامشو حفظ کنید زهی خیال باطل خانم پنهان کردن به معنای نبودن نیست اینا مشکلات جامعه ماست خوب یا بد از شما...
-
کارناوال مرگ
شنبه 20 فروردینماه سال 1390 00:40
کارناوال مرگ... نمی دونم چی بگم... فقط از شخصیت اون کارآگاه و اون اطلاعاتیه خوشم اومد احساس کردم مرد به معنای واقعی بودن البته نه خیلی واقعی ولی انگار مرد بودن ابهت داشتن انگلیسیا بهش میگن: masculinity امروز این نشانه ی تذکیر توو خیلی از مردا نیست با یه لبخند با یه حرف خودشونو می بازن یه مرد اینجوری نمیشه با خودم کاری...